فروردین ۲۲، ۱۳۸۴

دلهره

باران تندي مي باريد ، شب از نيمه گذشته بود ، مردي پشت ديوار ايستاده بود و مي خواست "او" را با چاقو بكشد . تمام بدنم گرم شده بود و دانه ي عرقي روي پيشاني ام داشت سرسره بازي مي كرد . دلم مي خواست فرياد بزنم و خبرش كنم .
داشتم بي اختيار زير لب دعا مي خواندم چيزيش نشود كه چاقو خورد به شكمش و پليس ضارب را گرفت . برق هاي سالن روشن شد ...

هیچ نظری موجود نیست: