تیر ۰۷، ۱۳۸۴

من از اين خانه پرنور به در مي نروم ...

حدود 2 ماه شد ، مدت زماني که از وبلاگستان فارسي و دنياي مجازي به دنياي واقعي خودمان برگشتم جايي که آم هايش واقعي اند ، خنده ها و گريه هاي اش حقيقي اند ، دوستي هايش واقعي و پايدارند و دنيايی که خيلي چيزهايش از اين دنياي عجيب و غريب مجازي بهتر است . شده است گاهي از فضايي خسته شويد و مدتي براي اينکه دوباره امکان فعاليت در آن محيط را داشته باشيد ، دست به تغيير مکان بزنيد و مدتي کوتاه فضايي ديگر را تجربه کنيد ؟ در اين مدت از نوشتن دست نکشيدم ، وبلاگي راه انداختم بي نام و نشان توي يکي از همين خانه هاي اجاره اي بلاگ اسپات . نوشتم ، بي دغدغه از اينکه کسي بشناسدم ، بي ترس اينکه مبادا نوشته هايم به کسي بربخورد ، راحت و آزاد و رها ... نام اين وبلاگ و آدرسش را هيچ کس نمي داند و هيچ وقت هم نمي خواهم کسي به وجودش پي ببرد و بيابدش . تجربه خوبي بود ... مدتي آرامم کرد . يکي دو هفته اي بود درگير اين مساله بودم که آيا اين وبلاگ را دوباره راه بيندازم يا نه ؟ مردد بودم ... دوستاني که هر وقت به وبلاگ سر مي زدند و در حالت کما مي ديدندش ، هر از گاه نهيبي به من مي زند که چرا دوباره شروع نمي کني ؟ دو سه روز پيش بود که خواستم تصميم نهايي را بگيرم ، تفألي زدم اما نه به حافظ ! ديوان شمس را که مدتي است از خود جدا نمي کنمش را براي تفأل بهتر ديدم ( شايد شما هم از آندسته کساني باشيد که با هر ديوان و کتاب شعري فال مي گيريد ، من شاملو را هم آزموده ام ! ) اين شعر آمد :

من از اين خانه پرنور به در مي نروم / من از اين شهر مبارک به سفر مي نروم
منم و اين صنم و عاشقي و باقي عمر / من ازو گر بکشي جاي دگر مي نروم
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر / من به جز جانب آن گنج گهر مي نروم
...

جوابم را گرفته بودم ، تعلل را جايز نديدم و از همان روز مشغول شدم . براي شروع آدرسي جديد را انتخاب کردم ، گرچه همان آدرس قبلي هم بعد از يک ماه شما را به همين جا مي رساند . به هر حال من دوباره به اين دنياي شلوغ و پرسروصدا بازگشتم ، اما دو سه چيز را هميشه در خاطرم نگاه خواهم داشت :

1 . دوستي هاي دنياي واقعي را قاطي دنياي مجازي نکنم .
2 . نگذارم کسي روي حساب دوستي و رفاقت از من سوء استفاده کند و چشمانم را در انتخاب دوستانم بيشتر باز کنم و آدم هاي اطرافم را بيشتر و بهتر بشناسم .
3. نگذارم وبلاگ زندگي عادي ام را دچار اختلال کند ، وبلاگ را به عنوان مکاني براي گفتن دغدغه هايم بشناسم ، نه محل زندگي .
4 . ...

در اين مدت دو سه تبريک و تشکر به چند بزرگوار بدهکار شده ام که حالا شايد دير شده باشد اما به هر حال الان زماني پيش آمده تا انجام وظيفه کنم !

1.تبريک به جناب بيژن صف سري عزيز که روزنامه اينترنتي اشان را بالاخره راه انداختند و به قول خودشان " گناهي ديگر مرتکب شدند " . بيژن خان صف سري حدود 1 ماه پيش بر سر ما منت گذاشته و يکي دو روزي به زنجان سفر کردند و ميهمان من بودند . سفري که به قول همه همراهان خاطره بسيار خوبي شد .

2. تبريک به مريم صورتک عزيز که وبلاگ خواندني اش را "دات کام " ! کرد .

3. تشکر از اعظم ولي قيداري که هميشه خوب است و مهربان و همراه ... چيز ديگري نمي شود در موردش گفت ؛ وقتي خودش وبلاگش را راه انداخت آنوقت اين خواهر خوب من را بهتر مي شناسيد .

4. تشکر و سپاس از بزرگواري و محبت " مادر معنوي " ام ! که هيچ وقت در مواقع سخت پشت من را خالي نکردند و با راهنمايي ها و مهرباني هايشان هميشه ياريگر خوبي براي من در هنگام مشکلات بوده اند .

4. سپاس از نادر پناه زاده و همسر مهربانش که يگانه دوستان واقعي من در زنجان هستند و هميشه محبت هاي بي دريغشان و همراهي صميمانه شان شرمنده ام مي کند . يکي از دلايلي که در زنجان مانده ام همين وجود اين دو نفر است ... ( راستي دلم براي آن گردوي کوچک تنگ شده ، ماشاالله در زنجان پيدايتان نمي شود که ... ! )

5. از حسين منصور عزيز که چند وقت پيش شبي را در منزلشان ميهمان بودم و تا دم دماي صبح نشستيم به بحث تئوريک و حل مشکلات جهان . فکر مي کنيم موفق شديم ... اينطور نيست حسين ؟

6. از عليرضا خدابخش که هميشه زحمت های من گردنش است و محبت اش را هيچ جور نمی شود جبران کرد

و از همه دوستاني که در اين مدت جوياي احوال بودند و پيگير وضعيت اين خانه ...

زياده گويي بس است ، فعلاً برويم پي کارمان تا ملت نفسي به آسودگي بکشند !

هیچ نظری موجود نیست: