مرداد ۰۶، ۱۳۸۴

آنها سه نفر بودند ...

*براي کودکي گم شده مان و گرگم به هوا و وسطي و قايم باشک ...

آنها سه نفر بودند و يکي شان بچه سال‌تر
اول گرگم به هوا بازي کردند . آن که موهاي سياه انبوهي داشت گرگ شده بود و افتاده بود دنبال آن دو تاي ديگر . کمي که دويدند آن که بچه سال تر بود پايش به چيزي گرفت و پخش زمين شد . گرگ خودش را به سرعت بالاي سر او رساند . موهاي سياه انبوهش را کنار زد و گفت : خيلي دردت گرفت ؟ . بعد بلندش کرد و گرد و خاک لباسش را تکاند .
آن يکي که قدم به قدم به گرگ نزديک شده بود آهسته چيزي گفت . بعد هر سه دويدند . آن که بچه سالتر بود اما لنگان لنگان . از ميله اي آويزان شدند و کله پا شدند و . اولي با حيرت به دنياي برعکس اطرافش نگاه کرد و جيغ کشيد . دومي که شلوارش زانو انداخته بود ، تند تند خنديد و جيغ کشيد . سومي که گرگ شده بود و دنبال آن دو تاي ديگر کرده بود تنها نگاه کرد و موهايش را ريخت روي زمين ...

هیچ نظری موجود نیست: