مرداد ۱۱، ۱۳۸۴

ديوانه وار

بي تاب ، سر گردان به دنبال درختي ام تا بر سايه اش تكيه كنم ، اما نگاهم جز سرابي بي منتهي نمي بیند ، مي دودم ،سرگرداني ام گردن مي كشد و من هيچ چیز نمی فهمم .نمي دانم چه می شود ، دنيا ديگر هيچ لبخندي بر لب ندارد . به زمين گرم خورده ام انگار... نمي دانم چرا نا اميد نمي شوم و بر گوشه اي آرام نمي گیرم ؟ يك ميل ،يك التهاب ! حالا می فهمم چه چيز از آن سوي جانم هی سرك مي كشد ،گويا "عشق" است ؛ نامفهوم موجودي كه هست . اما نیست ، بيگانه ي حسرت آور . سرمايه ايي که بايد خرجش شود ، چگونه ؟

هیچ نظری موجود نیست: