مرداد ۲۷، ۱۳۸۴

مجازات عاشقي

* بيژن صف سري

اي بيت گريه از فصل پائيز
اي چشم تو باراني
به گمانم چيني قلب تو از عشق ترک برداشته !
من به هنگامي که حسرت عاشق شدنم بود
من هم نه چندان دير سالي
مثل تو بودم
اما ...
يک شب به دلم آواز سروش را شنيدم،
که مي خواند
دل به طوفان بلا نسپارم
من ندانستم در آن لحظه خوش
آن که بود و از سرا پرده چه گفت
حال امروز
که در دام بلا افتادم
نيک ميدانم
در وادي لم يزرع عشق
عاشقي دل به سراب دادن است
چشم بي خواب و،
اشک خون ريختن است
.......
به من بي باور عشق، خرده مگير
که مجازات من از عشق
همين بي باور شدن است .

پي نوشت : شعري که در بالا آمد ، محبت استاد و دوست بزرگوارم جناب " بيژن صف سري " بود . با اجازه ايشان اين شعر را در متن وبلاگ قرار مي دهم .

هیچ نظری موجود نیست: