مرداد ۳۱، ۱۳۸۴

زندگي جاريست ...

خورشيد نورش را دزدانه و يواشکي از لاي پرده کرکره اتاقم به صورتم مي اندازد و نويد صبح مي دهد . زياد خوابيده ام انگار ، اما نمي دانم چقدر ... کابوس هاي پريشب و روياهاي چند وقت پيشم خواب از سرم ربوده بودند ...
حالا تمام آن روياها و کابوس ها را به ابد سپرده ام ، ديشب آنقدر خوب و آرام خوابيدم که مادرم گفت : " محمد ؛ ديشب سرد بود ، در اتاقت را باز کردم که نکند پتو را از رويت کنار زده باشي ... آرام خوابيده بودي ، مثل کودکي هايت ، آنقدر معصوم و راحت بودي که بر آستانه در ايستاده ساعتي نگاهت مي کردم ... "‌
پنجره اتاقم را باز مي کنم ، خنکي مرطوبي به صورتم مي خورد... حياط را سر صبح آب و جارو کرده است مادر ... بوي نان تازه مي آيد ، همسايه نان پخته است باز ، چقدر اين بو را دوست دارم ، بوي سادگي مي دهد ... گنجشک هاي روي درخت آلو عروسي گرفته اند ... ريه هايم را پر از اکسيژن خالص مي کنم که طعم گل ياس مي دهد ... دست و رويم را مي شويم و توي ايوان حياط با موسيقي قل قل سماور با عطر نان تازه و عسل کوههاي طارم مست مي شوم ...
زندگي جاريست ، " به آفتاب سلامي دوباره " داده ام و سبک بال و رها به سوي فردا مي روم ...

هیچ نظری موجود نیست: