شهریور ۱۹، ۱۳۸۴

به لهجه سکوت ...

شعري از سکوت
از ثانيه هايي که
هيچ - هيچ را
بر صفحه‌ي سفيد
تکرار مي کنند
و انتظاري بيهوده ؟
تا آفتاب بتابد
لباس‌ها خشک شوند
و به خيابان برويم
و غروب
دسته - دسته کلاغ‌ها را ببينيم
که از کاج‌هاي بلند
بر مي‌گردند .
و دوباره
همان هيچ - هيچ
بر جدار پوسيده‌ي صفحه‌ي سفيد
...
گرهي در من است
گرهي در ثانيه ها
گرهي در آسمانها
...
شعري به لهجه سکوت
ثانيه‌هاي سمج
هميشه بر مدار پوسيده‌ي
صفحه هاي سفيدند .
هيچ - هيچ
هيچ - هيچ

----

بی ربط : به دنيا خواهم آمد ... به همين زودي ها ، به همين نزديکيها ...

هیچ نظری موجود نیست: