مهر ۱۷، ۱۳۸۴

از نگفتن ، گفتی


گهگاه خواب دخترکي مي بينم کم سال
که قرار است روزي مادر من باشد .
دخترکي که بازي هايش شبيه بازي نيست .
و کارنامه ي درخشان
با اشک دوري از مادر شسته شده .
توپش را زمين مي زند و مي شمرد
و آن چه مي شنود چيزي نيست
جز صداي توپش- و دلش
رنگ پريده اش را لبخندي زينت نمي دهد .
خودش را مي بيند در آينه
همبازي خودش
لي لي کنان از خط ها مي گذرد
و چون مي گذرد از ته خط
مي ماند ميان نرفتن و رفتن
فکر مي کند به من
- به غريبه اي -
که قرار روزي فرزند او باشد .
و ...

- بهرام بيضائي

هیچ نظری موجود نیست: