مهر ۲۰، ۱۳۸۴

زندگی به حکم مکعب شانس

کوچکتر که بوديم به انواع و اقسام بازي‌ها خود را سرگرم مي‌کرديم ، فقط مي‌خواستيم جوري وقت بگذرد ، به شادي و بازي و خوشي ... توي بازي هايمان "مِنچ" هم بود ، با همان مهره‌هاي رنگي و خانه‌ها و يک "تاس" کوچک . بازي از اين قرار بود که بايد چهار مهره خود را يک دور دور همه خانه‌ها مي‌گردانديم و باز به جايي در نزديکي مکان شروع برمي‌گردانديم . حرکتمان هم به تاس کوچکي بسته بود که هر جور مي‌خواست مي چرخيد و عاقبت عددي را به ما نشان مي داد و بر اساس آن عدد ما توي صفحه مِنچ پيش مي‌رفتيم ، بي آنکه از خود اختياري داشته باشيم به حکم تاس در ميدان مي‌چرخيديم ... يک تاس کوچک چونان حکومتي به ما مي کرد و بين 6 عددش آنقدر بازي‌مان مي‌داد تا عاقبت بازي تمام شود و مهره هايمان به خانه برگردند . غير ما حداقل بايد 1 نفر ديگر هم همبازي‌مان مي‌شد که امکانش هم بود تعداد همبازي‌ها را به چهار تا هم رساند . آنها هم مثل ما مقهور تاس بودند و تسليم اراده او ... آنها هم مثل ما به مهره‌هايشان و هدف فکر مي‌کردند . گاهي در مسير بازي به مهره‌هاي ديگر برمي‌خورديم و به اراده تاس يا از آنها به سادگي عبور مي‌کرديم و يا باز به حکم آن مکعب کذايي از صحنه بازي دورشان مي‌کرديم ، تاس هيچ وقت فرصت تامل به ما نمي‌داد . اين بازي به ظاهر ساده عين زندگي ماست و مهره ها خود ما و مسير عمر ما ... گاهي مي شود تا آخر عمر بي اراده و تسليم مي‌شويم به آنچه روزگار پيش روي ما قرار مي‌دهد ، هر آنچه آن حکم مي کند و هر چه روزگار فرمان مي‌دهد . نه جرأت مقابله داريم و نه توان حرکت زيرا که تاکنون به حکم آن ( همان مکعب کوچک کذا ) زندگي کرده ايم و راه ديگري براي طي مسير نمي‌شناسيم . نه به حکمي که مي‌دهد اعتراض مي‌کنيم نه مسير ديگري برمي گزينيم ، اسير بازي شده‌ايم و راه گريز از آن را هم نمي‌شناسيم . گاهي هم تاسمان را همان ابتداي مسير به ابد مي‌سپاريم و خودمان تعيين کننده نحوه طي مسيرمان هستيم و مختار به حرکت ، سکون ، عقب گرد و الخ ... توي مسير ، گاه بر‌مي‌خوريم به مهره‌هاي ديگر ، آدم‌هاي ديگر ... تاس قدرت اين را از ما گرفته بود که مهره‌هاي ديگر را ببينيم و بشناسيم ، تاس هر آنچه دلخواهش بود عملي مي کرد و اجازه همراهي هيچ مهره‌اي را به ما نمي‌داد ... اما ما قاعد بازي را به هم زده‌ايم ، شايد مهره اي بود که مي توانست و مي خواست با ما همراه شود توي ادامه مسير. همراهي ، عشق ، چيزي بود که تاس آن را از ما دريغ کرده بود . تاس مال بچه‌گي‌هايمان بود ، ادعاي بزرگي اگر مي‌کنيم ديگر مي‌توانيم خود مسير را ادامه دهيم ، حالا مي‌خواهيم خودمان به بازي ادامه بدهيم ، بدون تاس ، بدون سلطه هيچ کس و با آنچه که دلمان و البته عقلمان به ما فرمان مي‌دهد . هر وقت تاس‌هايمان را گم کرديم بزرگ شده‌ايم اگر نه يا هنوز کودکي مان را دوست داريم و يا مي‌خواهيم هنوز بازي کنيم ، با اين تفاوت که اين بار تاس را دستمان مي‌گيريم و با مهره هاي ديگر به بازي مي‌پردازيم . هي مهره حذف مي‌کنيم و هي از روي مهره‌ها مي‌پريم ، گاهي شايد مهره اي را هي حذف مي کنيم و آن دوباره شتابان به سوي مي آيد و مي رساند خودش را به ما ، از اين بازي خوشمان مي‌آيد ،‌ به " يو يو " هم شبيه است ، هي دور مي‌شود و هي نزديک ... مهم اين است که هست و مطمئنيم که مي ماند ، همين مي شود که از بازي بيشتر خوشمان مي‌آيد و هي ادامه‌اش مي‌دهيم و تاس هم اين وسط فقط براي ما نقش زمان را ايفا مي‌کند ، بعضي وقت‌ها اصلاً مهره بيچاره را بازي نمي دهيم و مي گذاريم توي تعليق و سرگرداني يک خانه بين زمين و هوا بماند و دست و پا بزند . اما هيچ وقت به اين فکر نمي کنيم که آن مهره هم دست ما را بخواند ، به اين فکر نمي کنيم که شايد مهره هم توي جيب کوچکش يک تاس داشته باشد عين مال ما ، به اين فکر نمي کنيم شايد يکي هست که دارد تاسش را بر روي زندگي ما مي ريزد ...
زندگي بازي عجيبي است ، مي بازيم اگر اصول و قواعد بازي را ندانيم ...

هیچ نظری موجود نیست: