مهر ۲۱، ۱۳۸۴

بالا افتادن !

* از يادداشت هاي يک "پرنده"

از چند ماه پيش بود که کتف راستم مي خاريد و چند مدت بعد تر کتف چپم هم . گذاشتمش به حساب يک اگزماي ساده و کهير و آلرژي ... گاهي وقتها مي خاريد و گاهي هم نه . مدتي که گذشت خارشش شديدتر شد ، قرصهاي آنتي هيستامين هم افاقه نمي کرد ، مادرم کتف هايم را کمپرس يخ مي گذاشت تا بلکه اين خارش لعنتي بيفتد ولي فايده اي نداشت . هر کسي نسخه اي مي پيچيد ، يکي فلان قرص و بهمان دارو را پيشنهاد مي داد ، ديگري ضمادي طبيعي را ارائه مي کرد از عصاره چندين گياه دارويي و آن يکي مي گفت : "منشاء اين خارش ها عصبي است ، بايد از حجم کارت بکاهي و به استراحتت بيفزايي" . هيچ کدام از اين حرف ها اساسي نداشت . به پيشنهاد دوستان و اصرار خانواده به متخصص پوست مراجعه کردم ، پس از معاينه دقيق من اعلام کرد که اين يک بيماري ناشناخته است و راه علاجي براي آن نيست . ديگر عادت کرده بودم ، با اين خارش کنار آمده بودم و گاهي اصلاً اين مشکل فراموشم مي شد تا اينکه يک روز صبح وقتي از خواب بيدار شدم اتفاق عجيبي افتاد ، به پشت خوابيده بودم و توي شش و بش بيدار شدن يا نشدن بودم که ناگهان دردي عجيب از کتف هايم برخواست ، درد آنقدر شديد بود که مرا براي دقايقي بي هوش کرد ... وقتي به هوش آمدم احساس کردم چيز زائدي روي کتف هايم است ، دست که زدم ديدم چيزي شبيه يک استخوان نازک که رويش کرک هاي ظريفي است از کتف هايم در آمده است . خيلي وحشت کرده بودم ، به مادرم اگر مي گفتم مي ترسيدم از ترس بلايي سرش بيايد . صدايش را در نياوردم و آنروز لباس کلفتي پوشيدم تا نکند اين چيزها ! از پشت روي کتفم معلوم باشد . هر روز که مي گذشت اين چيزهاي عجيب و غريب بيشتر از کتفم بيرون مي آمد و هراس مرا بيشتر مي ساخت ، در مقابل پرسش اطرافيان جواب هاي پرت و پلا مي دادم و مي گفتم :‌" پروتز است ، اين لباس طراحي اش اينطور است و ...
مدتي که گذشت و بزرگ‌تر که شدند ، ديگر مي دانستم که اين چيزها ، چه هستند . من "بال" در آورده بودم . هميشه دوست داشتم يک جفت بال سفيد داشته باشم و با آنها پر بکشم به هر جايي دلم خواهد . اما حالا که داشتمشان فهميدم بال داشتن زياد هم راحت و بي دردسر نيست .
بالهاي کوچکم از زير پيراهنم برجسته مي شدند و من بايد هميشه پالتويي بلند مي پوشيدم و کمي قوز مي کردم تا بتوانم جوري پنهانشان کنم ، آخر نمي دانستم عکس العمل مردم به يک انسان بالدار چيست ؟ حتماً کلي دانشمند از سراسر دنيا جمع مي شدند و رويم مطالعه مي کردند ، عکسم روي جلد همه روزنامه ها و مجلات چاپ مي شد ، تلويزيون بخش هاي ويژه ترتيب مي داد و از من گزارش پخش مي کرد ، برخي مردم ساده مي گفتند او " مُنجي" است ، افراطيون مذهبي مي گفتند : " او نماينده شيطان است ، بايد او را کشت " ، سازمان هاي اطلاعاتي کشورهاي مختلف براي ربودنم نقشه ها مي کشيدند و ... نه هيچکدام از اين ها را نمي خواستم ، من فقط بال در آورده بودم همين . هر روز که بالهايم بزرگ تر مي شدند شک اطرافيان هم بيشتر مي شد . يک روز صبح خيلي زود يک کوله برداشتم پر از لباس و کتاب و مواد غذايي و راهي کوهي شدم که از شهر کمي دور بود و يک چيزي شبيه غار داشت که مي توانستم شب ها آنجا بخوابم ...

هیچ نظری موجود نیست: