آذر ۱۰، ۱۳۸۴

بزن آن زخمه ...

- به بهانه کنسرت استاد محمدرضا شجريان

من و هم‌نسلانم در دوره‌اي به دنيا آمديم که موسيقي به گونه‌اي در محاق بود و اين ناشي از تنگ‌نظري‌هاي آن‌دوره و برخي محدوديت‌ها و ممانعت‌هايي بود که گاه بوي تحجر مي‌داد . مي گويند هر نسلي موسيقي خاص خودش را دارد ،مثلاً جوانان قديمي هنوز با صداي ايرج و گلپايگاني دلخوشند ، نسل پيش از انقلاب با صداي خوانندگان نوظهور آن دوره که موسيقي مدرن اروپا را عرضه مي‌کردند خاطره‌ها دارند و اما نسل سوم ؟ شايد در دوران ما هيچ نوع موسيقي خاصي ، موسيقي دوران نام نگرفت ، آنچه بود و هست تقليدي ناشيانه و گاه مبتذل است از آنچه قبل‌تر شايد اجرا مي شد و اجراي جديدترش يک کپي ناقص و کم رنگ است که اکثر مخاطبانش را راضي نمي کند و برخي از آنها به جاي ايفاي نقش موسيقي که غذاي روح است ، به عاملي براي اضطراب و ناراحتي‌هاي روحي بدل مي شوند . اما در اين آشفته بازار هنوز مي شود گوش به نوايي داد که آدم را به سقف آسمان نزديک تر کند و به چيدن ستاره اش وادارد . آواي ملکوتي " استاد محمدرضا شجريان " اينگونه است ، نوايي که ديوارهاي بلند فاصله بين نسل هاي گوناگون را از بين مي برد و همه را همنوا با خود مي کند تا چنين مشتاقانه و عاشق براي شنيدن نواي داوودي اش رنج سفر و مشقات تهيه بليط کنسرت را به فراموشي بسپرند و ساعتي چند فارغ از هياهوي بيرون ، به ضيافتي از نور و شعر و موسيقي بروند .
از کودکي به خاطر فضاي فرهنگي که در آن نمو پيدا کرده ام ، لالايي ام صداي استاد بوده است و تمامي نواهاي ايشان با خون و گوشتم عجين شده است و اين آرزو را همواره در دل مي پروردم که براي يک بار هم که شده از نزديک شاهد اجراي اين برزگمرد اسطوره اي موسيقي ايران باشم . اول بار در سوگ بم بود که توفيق حضور در کنسرت ايشان را داشتم و اين بار دوم بود که با ذوقي زايدالوصف به شنيدن آواهايي مي رفتم که موسيقي همه دوران و نسل هاي ايران است . قبل از آغاز برنامه در ميان مردم مي گشتم و به اين فکر مي کردم که چگونه مي شود که يک صدا اين همه آدم با افکار و منش متفاوت و از همه قشرهاي سني در زير يک سقف گردهم آورد . آن جوان آفتاب سوخته جنوبي که با آن لهجه شيرينش مي گفت :" از خوزستان آمده ام ، نزديک به دو روز است که در راهم ، فقط به عشق استاد ، بليط را از بازار سياه تهيه کرده ام به قيمتي که نصف حقوق يک ماه من است در کارگاه تراشکاري اي که در آن کار مي کنم "، اين قصه تهيه بليط کنسرت هم خود حکايتي است ... يا آن بانويي که بر روي صندلي چرخدار به کنسرت آمده بود و مي گفت : " حتي بر روي برانکارد هم که باشم ، دوست دارم آخرين صدايي که مي شنوم ، صداي شجريان باشد" و ...
برنامه در دو بخش اجرا شد و دو کار تازه نيز براي اولين بار اجرا شد ، يکي تصنيف " بزن آن زخمه " با شعري از شفيعي کدکني و ديگري تصنيف " دستي افشان " با شعري از سهراب سپهري که آهنگسازي هر دوي آنها را استاد حسين عليزاده انجام داده بود .
اما مگر مي شود استاد " مرغ سحر " را نخواند و استاد خواند ، چه خواندني ...
اجراي اين قطعه آنقدر مسحوركننده بود كه مي‌شد بي‌غرض لذت شنيدن آن را با كل برنامه مقايسه كرد.
اگر روزگاري تاريخ‌دانان بخواهند ، تاريخ چند دهه اخير را بنويسند و بخواهند از شرايطي که مردم در آن زندگي کرده اند آگاه شوند ، کافي است مروري بر آثار استاد شجريان داشته باشند ، چرا که او هميشه از مردم بوده و براي مردم خوانده است .

هیچ نظری موجود نیست: