آذر ۰۶، ۱۳۸۴

نذر

دوست دارم از دوست داشتنمي هايم بنويسم ، از آنچه شب ها با يادشان به خواب مي روم و صبح به عشقشان از خواب بيدار مي شوم . خستگي هايم نمي گذارند ، حس مي کنم هر چه بيشتر مي جويم ، گم تر مي کنمشان . تا به حال خواب ديده اي که هر چه بيشتر مي گريزي و هر چه بيشتر تلاش مي کني ، کمتر به نتيجه مي رسي ؟ صبح ها که از خواب بيدار مي شوم ، خسته و کوفته ام ، انگار واقعاً دويده ام .
پيش تر ها راه مي رفتم ، از کجا تا کجا ... آنقدر مي رفتم که ديگر ...
راستش را بخواهي بعد از آن همه راه رفتن ، يادم نمي آيد کجا مي رسيدم ، اما فکر مي کنم که مي رسيدم .آن روزها باران هم بيشتر مي باريد ؛ زياد و تند . آنقدر که سرتاپايم خيس خيس مي شد .حالا ديگر باران هم نمي آيد ، بلا مي آيد ، دود مي آيد .
مي داني دلم چه مي خواهد ؟ برايت مي گويم .
دلم لک زده يک روز باراني ، چتر هم برنداريم و زير باران سربالايي خيابان ولي عصر را برويم بالا و نفس نفس زنان برسيم به حياط کوچک امامزاده صالح . دست هاي يخ کرده ات را بگيرم توي دستم و گرمت که شد بنشينم گوشه اي و نگاهت کنم که حجاب سفيد مي گيري و نماز آغاز مي کني . راستي يادت باشد وقت رفتن تسبيح نذري ات را از جانماز من برداريم و برگردانيم به امامزاده . نذر من دو تا سيب سرخ است ؛يکي براي تو ، يکي براي خودم ...

هیچ نظری موجود نیست: