دی ۰۴، ۱۳۸۴

بي تو با مرگ

برف‌ها نشستند و ...
آب شدند
و دست‌هاي من
در حسرت دست‌هاي تو
يخ زد .
چه سردترم
وقتي بهار
بي تو
خودش را چون جعبه رنگ مسخره‌اي
عرضه مي کند ...

رهيدن از اين لحظات
بي تو
مگر با مرگ ...

تا به هنگام بيافتم
به دانايي برگ نيستم ...

هیچ نظری موجود نیست: