آذر ۲۵، ۱۳۸۴

پرنده ها مرا مي فهمند

بچه‌هاي کوچه به محض ديدنم ، باز هم با شيطنت خنديدند و سعي کردند خنده‌شان را پنهان کنند ، اما يکي از آن‌ها که انگار چهار پنج ساله بود نزديکم آمد و گفت :" اين روزا با چي بازي مي‌کنين ؟ گنجشک يا کبوتر ؟‌" . جواب ندادم ، فقط لبخند زدم و به سرعت به خانه رفتم .
پرنده‌ها علاقه عجيبي به من دارند. کار خاصي برايشان نمي‌کنم ؛ فقط وقتي هوا خيلي سرد يا گرم مي‌شود ، پنجره‌ها را باز مي‌گذارم تا آزادانه بيايند توي خانه و بعد که هوا خوب شد ، پنجره را باز مي‌کنم تا بروند . حاضر نيستم مثل برت لنکستر ،آن ها را توي قفس‌هاي چوبي کوچک ، در ميان ديوارهاي زمخت و بلند آلکاتراز حبس کنم . نه ! هرگز حاضر نمي‌شوم ، آنها آزاد بيايند و بروند ؛ وقتي هوا گرم تر از هفتاد يا سردتر از صد درجه زير صفر مي شود . از روزي که پرنده‌ها راه خانه‌ام را ياد گرفته اند، همسايه‌ها جور خاصي نگاهم مي‌کنند و تا مرا در کوچه مي‌بينند ،سرشان را نزديک هم مي‌برند و پچ پچ مي‌کنند ، حتماً درباره من حرف مي‌زنند ! تمام رابطه‌ام با آنها در سلام ، حالتان چطوره و تکان دادن سر خلاصه مي‌شود ؛ با نگاه‌هايي که گاهي از آنها سوءظن مي‌خوانم و زماني دلسوزي . با آنها راحت نيستم ، آنها نمي‌فهمند پرنده‌ها چه حال و هوايي به خانه مي‌آورند ، خيال مي‌کنم هيچ وقت هم نمي‌فهمند . فقط بايد مواظب بود که توي خانه نميرند ، مرگشان شگون ندارد ؛ روزي گنجشکي باران خورده به خانه‌ام پناه آورد و چند ساعت بعد مرد . همان شب چند جاي سقف چکه کرد و فردا توي کوچه سکندري خوردم و به زمين افتادم و مردم کلي به من خنديدند . البته مهم نيست ، چون پرنده‌ها مرا درک مي کنند ، اول فکر مي‌کردم فقط مرا بهتر از همسايه‌ها مي‌بينند ، ولي حالا فکر مي‌کنم مرا بهتر مي‌فهمند و درک مي‌کنند . حتي اگر مردم شايع کنند که ديوانه‌اي، من اين جور ديوانگي را دوست دارم . آنها نمي‌دانند که ناممکن ، قشنگ تر از ممکن غير محتمل است – گمان مي‌کنم هيچ وقت هم ندانند !

هیچ نظری موجود نیست: