اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

کسی با من ...

آرامش عجيبي دارم ، فقط کمي خوابم مي آيد ، کمي خوابم مي آيد .
تو مرا بيدار کرده‌اي و به اين زودي ها هم خوابم نمي برد .
هي ! تو !
تو کيستي ؟!
تو کيستي ؟ من پاک خودم را باخته ام !
باد مي آيد و صداي آواز تو را از دوردست ها با خود مي آورد ، فرشتگان هم انگار با تو همخواني مي کنند . راستي تصوير تو به فرشته هايي مي ماند که شمايلشان را بر روي ديوار کليساها و کافه ها آويخته اند .
امروز حس عجيبي به من مي گويد که تو همين نزديکي هايي ، شايد روي آن مبل راحتي کنار شومينه ، با موهاي پريشان روي شانه هايت .
مي توانم با پاهاي تو راه بروم ، با چشم هايت ببينم و با دهانت آواز بخوانم ،‌ تو مي تواني سرچشمه تمام نيکي ها باشي ، تنها تو ...
سپاسگزارم که به دنيا آمدي !
من خيلي تنها بودم ...

اسفندماه 1384

هیچ نظری موجود نیست: