فروردین ۱۸، ۱۳۸۵

تأملي بر خويشتن

از شما چه پنهان،تازگي‌ ها فهميده ام که خيلي چيزها را نفهميده ام . به وضوح دارم مي بينم که نمي بينم . احساس مي کنم که هيچ چيز را احساس نمي کنم .
نمي دانم چرا براي ديدن آنهايي که نمي بينيم ، تلاش نمي کنيم ؟‌ چرا براي اينکه بشنويم‌،گوش‌هايمان را شستشو نمي دهيم ؟ چرا در مسير زندگي با سلوک همسفر نمي شويم ؟ چرا پاهايمان،جاده هايي را نمي‌ پيمايند که بايد پيمود ؟ چرا به جاهايي مي روند که نبايد بروند ؟
چيزهايي را که لزومي به دانستن آنها نداريم،خوب مي دانيم؛ولي از چيزهايي که حتماً بايد مطلع باشيم،ابداً اطلاعي نداريم . تازه ، به چيزهايي هم که مي دانيم ، عمل نمي کنيم !
سعي نمي کنيم که خود را به پاکي برسانيم . چنان سرگرم تماشاي اطراف خودمان شده ايم که تنها چيزي که نمي بينيم،خودمان است .
آرزوها را روز به روز ،بيشتر و بيشتر مي کنيم؛بي آنکه بينديشيم که آيا فرصتي براي دستيابي به آنها داريم يا نه . آيا شده است که اندکي نيز به "مرگ" بينديشيم ، چيزي که سرانجام همه ما را در خواهد يافت ؟
بايد به حساب خودمان برسيم ، قبل از آنکه به حسابمان برسند. بميريم،قبل از آنکه بميرانندمان ...

هیچ نظری موجود نیست: