مهر ۲۵، ۱۳۸۵

دلتنگي به افق تهران ...

صداي ديپ ديپ باران را كه از كانال كولر مي شنوي و رعد و برق ، چُرت بعد از ظهري ماه رمضانت را پاره مي كند ؛ تازه آمدن رسمي پائيز حالي ات مي شود .
پنجره را باز مي كنم ، بوي خاك خيس به دماغم مي خورد . جنب و جوش دختركان دبستان روبروي خانه كه با روپوش هاي صورتي شان چترهاي كوچكشان را باز كرده اند و به سمت ميني بوس هاي سرويس مدرسه مي دوند ، تكليف ساعت را هم مشخص مي كند . تا افطار چيزي نمانده ، اولين بعد از ظهري بود كه بعد از 3 ماه كه به قفس تنگ و دود آلود پايتخت آمده ام ؛ خوابيدم . شايد اين هم از بركات ماه رمضان است .
دلم براي رمضان هاي صائين قلعه و خانه خودمان عجيب تنگ شده است . قل قل سماور و شلوغي سفره و صداي ربناي شجريان .
راه مي افتم بي چتر ، پياده . كبابي سر ستارخان حليم خوبي دارد . توي صف مي ايستم به انتظار حليم ، شايد يك آشنا هم كيلومتر ها دورتر ، توي زنجان توي صف حليم باشد . از در دفتر عمو كه به داخل مي آيم موذن زاده دارد ذكر اول اذان معروفش را مي خواند . شب بيست و سوم است و احيا ، به جلال زنگ مي زنم و قرار كانون توحيد را مي گذاريم . براي 9:30 شب . توي كانون يك آشنا مي بينم ، حامد شيخ محمدي است ، از حال و هواي زنجان مي پرسد و از نا امني مي گويم و از سرقت هاي مسلحانه و فضاي سياسي راكد زنجان . سخنران دكتر محسن آرمين است ، از بنيادگرايي اسلامي مي گويد و از اينكه دين در خدمت سياست و قدرت قرار گرفته است و ... . آخرهاي سخنراني كم كم عده اي از نيكان و پاكان (اراذل و اوباش) ! جو را قدري خراب مي كنند . جاي ماندن نيست ، بعد از سخنراني از جلال خداحافظي مي كنم و بلافاصله با حامد از كانون بيرون مي رويم . مي خواهم برگردم خانه كه حامد مي گويد : "مي رسانمت " . ساعت حدود 12 است ،‌ سراشيبي حبيب اللهي را به سمت پائين سرازير مي شوم و مي روم به سوي مسجد النبي توي دريان نو . مراسم شروع شده ، از كتابخانه يك مفاتيح مي گيرم و به گوشه اي مي خزم . نادر پارسال به من مي گفت : " شب بيست و سوم همه فرشته ها روي زمين اند ... همه فرشته ها ... " ساعت 3:30 است ، از مسجد بيرون مي آيم ، سبك ام ، آرام ...
به سمت خانه كه راه مي افتم ، شيشه عينكم خيس باز خيس مي شود ... چتر ندارم ... پياده ام ...

هیچ نظری موجود نیست: