آذر ۲۸، ۱۳۸۶

شاید یک بهانه


‏- بخش هایی از قصیده آبی خاکستری ، سیاه ...
‏ ( حمید مصدق)‏

وای ، باران‎
باران ؛‎
شیشه ی پنجره را باران شست‎
از دل من اما‎
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟‎
آسمان سربی رنگ‎
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ‎
می پرد مرغ نگاهم تا دور‎
وای ، باران‎
باران ؛‎
پر مرغان نگاهم را شست‎

و ندایی که به من می گوید‎ :
‎ ”‎گر چه شب تاریک است‎
دل قوی دار ، سحر نزدیک است‎ “‎

باز کن پنجره را‎
تو اگر بازکنی پنجره را‎
من نشان خواهم داد‎
به تو زیبایی را
می توان‎
از میان فاصله ها را برداشت‎ ‎

دل من با دل تو‎
هر دو بیزار از این فاصله هاست‎ “
قصه ی شیرینی ست‎
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
رفته ای اینک ، اما ایا‎
باز برمی گردی ؟‎
چه تمنای محالی دارم‎
خنده ام می گیرد

گاه می اندیشم‎
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری‎
تو توانایی بخشش داری‎
دستهای تو توانایی آن را دارد‎
که مرا‎
زندگانی بخشد‎
چشمهای تو به من می بخشد‎
شور عشق و مستی‎
و تو چون مصرع شعری زیبا‎
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

کاهش جان من این شعر من است‎
آرزو می کردم‎
که تو خواننده ی شعرم باشی‎
راستی شعر مرا می خوانی ؟
کاشکی شعر مرا می خواندی


پی نوشت : حال این روزهای من این است این قصیده بلند حمید مصدق ، باعث سوء تفاهم نشود ، دوست دارم ‏این شعر را کسی بخواند ، فقط یک نفر ... ‏

هیچ نظری موجود نیست: