دی ۲۹، ۱۳۸۶

نذری

در دیگ را که برمی دارم ، بخار شیشه عینکم را سفید می کند ، حلیم را که هم می زنم توی دلم یکی یکی برای همه آدم هایی که دوستشان دارم دعا می کنم ، یکی می گوید : " نیت کن و حاجتت را بخواه " ، هیچ کس از دل من خبر ندارد . به رقص گندم توی دیگ خیره می شوم و با چرخشش مست می شوم و تاب می خورم . یکی انگار توی دلم نهیب می زند که توی همین روزها ،‌ خبری یا پیامی می شنوی ، خوب است ...

شب عاشورای 1429

هیچ نظری موجود نیست: