بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

فانوس رفاقت روشن نیست

با کوچه آواز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست
وقتی تو نباشی من به من مشکوکم
به هر گل، به هر سایه روشن مشکوکم
مشکوکم به اشک کبوتر، مشکوکم
مشکوکم به خواب خاکستر، مشکوکم
بی تو به کابوس و به رؤیا مشکوکم
به شعله، به پروانه حتی مشکوکم
باز امشب فانوسی روشن نیست
با مرگ این شب یک شیون نیست
از کوکب تا کوکب خاموشی
شب هست و شوق شب کشتن نیست
ترسم نیست بی تردید از «جاده» از سایه
تاریک تاریکم ، من از من می ترسم
من از سایه های شب بی رفیقی
من از نارفیقانه بودن می ترسم
با کوچه آواز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست

ایرج جنتی عطایی

توضیح : این یادداشت فقط یک مخاطب دارد .

هیچ نظری موجود نیست: