شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

غفور

ديشب بعد از افطار توي چهارراه سعدي زنجان منتظر تاکسي بودم ، پرايد سفيد رنگي جلوي پايم ترمز کرد ، مسیرش به من می خورد . توی ماشین که نشستم پسر جوان راننده داشت دنبال چیزی می گشت و هی صدا می کرد : "غفور ، غفور " . پرسیدم : "دنبال چی می گردی ؟" گفت :" دنبال غفور ! تو غفور رو ندیدی ؟ غفور کو ؟ " . به صندلی عقب نگاه کردم ، هیچ کس غیر من توی ماشین نبود و کسی هم پیاده نشده بود !!. قیافه گیج و گنگ من توی آن لحظه دیدنی بود ، کمی هم هول برم داشته بود . راننده همینطور که داشت اسم غفور را صدا می زد از ماشینش پیاده شد و با هراس، صندلی عقب ، زیر صندلی ها و همه جا را دنبال غفور می گشت . واقعاً نمی دانستم چه عکس العملی نشان بدهم که یکدفعه همه چیز حل شد .
گربه کوچکی از زیر صندلی راننده سرش را بیرون آورد و اعلام وجود کرد ! تصور من از غفور آدم چهارشانه قدبلندی بود با سبیل های چخماغی از بنا گوش در رفته ؛ اما غفور قصه ما گربه نحیف و مظلومی بیشتر نبود .
توی مسیر "غفور" دائم خودش را لوس می کرد و به راننده می چسباند و او هم زیر چانه اش را نوازش می کرد ، با او دردودل می کرد ؛ حرف می زد و از زمانه می نالید . به من می گفت :" امروز این خودشو لوس کرده ، افتاده دنبال من، الان هم که اومده بیرون خسته می شه ،شب صدای خروپفش بلنده " .
برایم جالب بود که یک حیوان کوچک ،چگونه تنهایی یک نفر را پر می کند ؟ یعنی ما آدم ها اینقدر از هم دورافتاده ایم ؟!

هیچ نظری موجود نیست: