مهر ۲۲، ۱۳۸۷

دلم تنگ شده لعنتی !

لعنتی ،پرتابم کردی باز به آنسوی روزهای خوب دو سه سال پیش . نمی دانی چقدر دلم می خواست هنوز آن پراید سفیدت را داشتی، می رفتیم از سربالایی گاوازانگ بالا ، حرف می زدیم ، رویا می بافتیم ، به دنیا بد و بیراه می گفتیم ، سیگار می کشیدیم و تنهایی بزرگمان را چال می کردیم پشت کوهها و برمی گشتیم .
دلم برای خانه کوچکتان تنگ شده ، برای خنده های سه نفره مان ، برای آن روز پائیزی جاده تبریز ، برای مسافرت های کوچک یک روزه مان ، برای توسری های مهربانانه تو و پری ؛ دلم تنگ شده برای کودکی گردوی کوچک .
دلم برای محمد تنگ شده ... دلم برای محمد خیلی تنگ شده ... دلم برای محمد خیلی خیلی تنگ شده ...
دلم تنگ شده لعنتی ، می فهمی ‌؟!

هیچ نظری موجود نیست: