بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

بی شیر و شکر ، لطفاً !



آن گوشه ، کنار شومینه ، درست زیر ساعت قدیمی کافه که پاندول هایش 2 تا میوه مخروطی کاج است نشسته ام و بارانی ام را که نادر به آن "یونیفرم نعش کشها" می گوید را انداخته ام روی دوش صندلی روبرویم که خالی است .
از بالای عینکم دارم صفورای داخل قفس را دید می زنم ، دوست دارم بیاید روبرویم بنشیند که یکی یکی برایش سیگار روشن کنم که بگذارد لای انگشتان ظریف اش که ناخن هایش بلند نیست و از سیگارش که کام می گیرد ردیف دندان های سفید مرواری اش نمایان شود . بنشیند که عطر گرم عجیب اش با بوی سیگارش قاطی شود و دست اش را بگیرم و میان آن همه چشم با موسیقی روسی کافه با او تانگو برقصم .
اصلاً هم به آنجایم نباشد که کافه چی دارد از پشت عینک مشکی اش ، چپ چپ نگاهم می کند و دارد توی قهوه ترکی که بی شیر و شکر سفارش داده ام قرص های به (...) می ریزد تا بروم وردست همان مترجمی که همیشه بند پوتین هایش باز است و زیر درخت های حیاط خانه مادرش ایستاده می شاشد ...

- پی نوشت : این یادداشت را توی کافه پیانو نوشتم ، میان ورق های کتاب فرهاد جعفری ...

هیچ نظری موجود نیست: