بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

فراموشي

ريز مي خنديدي و من دلم آب مي شد . با نگاه معصومي كه آخرش هم نفهميدم از سادگي اينقدر بي رنگ است يا عمداً ، خودت ، نگاهت را به كوچه علي چپ مي زدي تا نيفتد به چشم هاي من كه هميشه مي گشت دنبال چيز تازه اي ، حرفي، از آن همه سكوت .
حالا بايد عدل بزند و توي اين حال خراب عصر جمعه اي من،نمي دانم از كجا پيدايت شود كه باز هم از چشم هاي من فرار كني ترسو .
دلم مي خواهد هيچ چيز يادم نيايد ، هيچ زمستاني كه مثل اين گربه هاي سرماخورده خزيده بودي كنج بخاري توي عروسي احمدآقا، 6 سال پيش ؛ هيچ تيرماه هيچ تابستان هيچ سالي را توي هيچ تئاترشهري ؛ هيچ خيابان ونك هيچ شهري را توي كافه توت فرنگي؛ هيچ هديه اي از هيچ كسي و قاب عكسي خالي ؛ هيچ شبانه اي و هيچ حافظ و هيچ شمسي ؛ هيچ ساعتي از پارسال سوم امام ؛ هيچ موهاي لَخت قهوه اي رنگي ، هيچ شماره اي ، تلفني ، پيامي ...
همه چيز را از ياد برده ام ...

هیچ نظری موجود نیست: