فروردین ۱۴، ۱۳۸۸

روزي روزگاري ،زاينده رود



ديدن بستر خشک رودخانه اي که قبل ترها سفر به اصفهان بي آن تکميل نمي شد ، غم عجيبي توي دل آدم مي نشاند و بي اختيار چشمت به ياد روزهاي پرآبي اين رود باشکوه ؛ نمناک مي شود ، چيزي که حالا زاينده فقط از آن خاطره اي گنگ و غمناک دارد .
عصرها و شب هاي زاينده رود براي خودش حکايت ها داشت ، عشاق جواني که در جنوب رود، کنار رودخانه مي نشستند ؛ پيرمرداني که کمي آنسوتر جمع مي شدند به گفتن خاطره و ياد ايام جواني . خنکايي که از رود به صورتت مي خورد ، صداي چهچه آواز خوش الحاني که گوش هايت را نوازش مي داد ،خورشيدي که وقت غروب خودش را يواش يواش از پشت سي و سه پل پايين مي کشيد و روي رود خروشان رنگ نارنجي مي پاشيد و آن دورها توي زاينده رود خاموش مي شد و ...
حالا آنچه از زاينده رود امروز توي ذهن جا مي گيرد غربت و خلوتي غروب هايش است ، بوي لجن کنار زاينده رود و خواجوست و يک مسير خاکي بلند که اگر قبلاً نديده باشي اش سخت است فکر کني که اين جا روزگاري رودخانه بوده است ، رودخانه اي زنده و زاينده ، زاينده رود ...

هیچ نظری موجود نیست: