تیر ۲۷، ۱۳۸۸

روزی، روزگاری، روزنامه نگاری

علیرضا اسکندریون*

وقتی روزنامه " فرهیختگان " خواست تا خاطره ای از روزگار روزنامه نگاری بنویسم، حس پیرمردان ایستاده ای را یافتم که در شلوغی اتوبوس یا قطار شهری، جوانان به احترام موی سپید آنان برمی خیزند و جای برای نشستن به آن مردان دیرسال می سپارند.

به گمانم جایگاه خاطره نویسی نیز به کسانی تعلق دارد که سالیان سال از عمرشان را در معبر طوفانی این حرفه سپری کرده اند و تجربه ها اندوخته اند تا راه فرارو را برای نوآمدگان، روشنی بخشند.
حال که من در خود توان ایستادن می بینم و مجال را برای خاطره سازی فراختر از خاطره نویسی می انگارم، به اجابت درخواست همکار گرانقدرم گزیری ندارم تا با کسب رخصت از بزرگان روزنامه نگاری و روزنامه نویسان بزرگ تنها تا فرصت رسیدن به ایستگاه بعدی دل را به بازخوانی خاطره ای مشغول دارم و مخاطبان را در این دلمشغولی سهیم کنم.
باز، با این حال وقتی به خاطر می آورم روزنامه نگاران در بندی را که مخاطرات ثانیه های ایستادن آنها با نشستن پای خاطرات سالهای ما قابل قیاس نیست، قلم را شرمگین می بینم. پس آرزوی رهایی را به همراه احترام تقدیمشان می کنم.
رسانه مرجع
پیشنهاد راه اندازی و سردبیری اولین نشریه روزانه استان زنجان در بهار سال 82 توسط صاحب امتیاز روزنامه به من ارائه شد. با توجه به اینکه پیش از آن در هفته نامه های استان فعالیت داشتم و دوره های مختلف روزنامه نگاری را گذرانده بودم، فرصت را برای کسب تجربه ای جدید مغتنم دانستم و با رویی گشوده از این پیشنهاد استقبال کردم. استراتژی ای که برای این روزنامه پیش گرفتم مبتنی بر " مردم محوری " بود. در بیش از هزار شماره ای که از پیش شماره ها آغاز شد غالبا تیتر اول و عکس نخست به نوعی با زندگی مردم مستقیما سر و کار داشت، شاید در این شماره ها تصاویر مقامات و مسئولان در صفحه نخست به عدد انگشتان یک دست هم نرسید، زیرا ارزش خبری " شهرت " را به اولویت های انتهایی رانده و "مردم" را فارغ از سایر ارزش ها به عنوان یک "ارزش خبری" بر جسته کردیم. این رویکرد چنان با استقبال مخاطبان رو به رو شد که علاوه بر تماسهای تلفنی، روزانه مراجعان بسیاری از اقشار مختلف مردم در دفتر روزنامه حضور می یافتند تا مشکلاتی که گره آن در ادارات و سازمانها گشوده نشده بود به وسیله این روزنامه حل گردد. تداوم این اقبال به آنجا رسید که مردم برای اقدامات فرهنگی و اجتماعی خود روزنامه را به عنوان مشاوری امین برمی گزیدند. اما خاطره جالبی که در میان این تعاملات تجلی کرد حضور تعدادی از کارگران یک شرکت در دفتر روزنامه بود که قصد اعتصاب داشتند و مصرانه درخواست می کردند تا زمان و مکان اعتصاب را ما تعیین کنیم، سرانجام پس از مدتها بحث و تبیین وظایف رسانه ها، قانع شدند که این درخواست غیرمنطقی است. مردم وقتی تصویر زندگی خود را در روزنامه می دیدند، خود صادقانه به عنوان رابطان خبری وارد میدان می شدند و هیچ رویدادی در سطح ارتباط رسانه ای در جای جای استان نبود که روزنامه از آن اطلاعی نداشته و یا به آن نپرداخته باشد.
2 جایزه بزرگ
انعکاس رویداد اعتراضات کارگران شرکت سرب و روی ایران مبنی بر اعمال قانون سخت و زیان آور بودن شغلشان موجب شد تا آنها این قانون را به مرحله اجرایی برسانند. حضور کارگران در دفتر روزنامه و اهدای لوح سپاس به پاس تلاشهای خبرنگاران یکی از جوایز بزرگ زندگی من محسوب می شود.
اما دومین جایزه بزرگ روزنامه نگاری من به فروردین ماه سال 86 باز می گردد. گویا مجلس تصویب کرده بود تا بازنشستگان فاقد مسکن امکان بهره مندی از یک میلیون تا سه میلیون تومان وام را بیابند. این خبر انگیزه ای شد تا سرمقاله شماره 834 روزنامه را به آن اختصاص دهم. نگاه من در آن سرمقاله از این زاویه بود که گذشته از میزان وام اختصاص یافته به باز نشستگان چرا بازنشستگان ما باید فاقد مسکن باشند؟ و چرا جوانان برنای دیروز، عمری در تکاپوی معاش به سر برده و با هزار مصیبت زندگی بسازند بی آنکه توانسته باشند سرپناهی برای خود و خانوده فراهم کنند؟ آیا شرم آور نیست که پیران سپید موی در حالی که می بایست ایام بازنشستگی خود را به همراه خانواده در آرامش و آسایش سپری کنند، به دغدغه تامین مسکن بام را به شام برسانند و شب را سحر کنند؟
دقیقا روز پس از انتشار این مقاله بود که پیرمردی پرسان پرسان سراغ مرا گرفت و خود را به اتاق سردبیری رساند و وقتی از هویت من مطلع شد پیش از سلام و علیک، با چشمانی اشک آلود دست به آسمان برد و گفت:" خدایا از عمر من کم و به عمر او بیفزای "سپس رویم را بوسید و از اینکه درد دل او را نوشتم سپاسگزاری کرد. این عمل او که من آن را جایزه بزرگ روزنامه نگاری می خوانم چنان رضایتی از شغلم حاصل آورد و چنان ارزشی برایم به حساب آمد که حتی از گرفتن جوایز جشنواره های مختلف مطبوعات برایم دلچسب تر بود.
این خاطرات و خاطراتی از این دست که بسیارند همواره اهمیت شغلی که دارم را یادآور می شوند و می آموزندم که مبادا عرصه روزنامه نگاری را با معاملات و معادلاتی که گاه انسان را به ورطه خود می خوانند آلوده سازم و از این رو بود که علی رغم پنج سال تلاش بی وقفه در روزنامه موصوف ناچار از استعفا شدم و در بهار سال 87 با چشمی اشکبار و دلی اندوهگین به همراه 8 خبرنگار اخراجی از آن رسانه جدا شدیم .


* سردبیر سابق روزنامه محلی مردم نو

روزنامه فرهیختگان - دوره جدید - شماره 46 - شنبه 27 تیر 1388 - صفحه 10 - سرویس ارتباط


هیچ نظری موجود نیست: