مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

ایمانعلی

"ایمانعلی" آدم عجیبی بود، برادر دوقلویی هم داشت به نام "توکل". اهل روستای قلعه حسینیه زنجان بود و همیشه بین شهرهای استان در رفت و آمد ، با دوچرخه، موتور گازی و خیلی وقت ها هم با پای پیاده. حرکات و رفتارش به دیوانه ها می مانست ، می گفتند خودش را به دیوانگی زده. آواز می خواند و می رقصید، زمانه را به مسخره می گرفت و به دنیای ما شیشکی می بست.
ایمانعلی جثه نحیف و سر و وضع ژولیده ای داشت، تابستان ها پیراهن بلند سفیدی می پوشید و هوا که سردتر می شد یک اورکت سبز قدیمی تن می کرد. می گفتند که در جوانی کارگری می کرده، عاقل بوده!
یکی از ایمانعلی پرسیده بود؛ ایمان تو که دیوانه نیستی، چرا مثل دیوانه ها رفتار می کنی . ایمان جواب داده بود: از دست مردم زمانه خودم را به دیوانگی زدم، دیوانه شدم تا هر کاری می کنم بگویند خب، دیوانه است، نمی فهمد. تا برای هر کارم، هر حرفم، تعبیر و تفسیر نسازند، مجنونم و آسوده ام؛ از دست مردم زمانه .
ایمانعلی بی آزار بود، شده بود جزئی از زندگی مردم منطقه.
بعد از انتخابات بود که ایمان غیبش زد، و چندی بعد بی صدا و بی خبر در گورستان پیکر "ایمان" را دفن کردند. توکل، برادرش هم بعد از آن ناپدید می شود...
ایمان با سیاست کاری نداشت، روشنفکر و روزنامه نگار و فعال سیاسی هم نبود. هیچ وقت هیچ پست سیاسی و امنیتی و نظامی نداشت، توی هیچ تظاهرات اعتراضی شرکت نکرده بود، هیچ وقت علیه امنیت نظام اقدامی انجام نداده بود، ایمانعلی بی آزار بود ...

هیچ نظری موجود نیست: