شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

پنج به علاوه نوستالژی (روز جهانی وبلاگ)


مهرماه سال 82 بود، به حادثه‌ای رباط صلیبی پای راستم پاره شد و گچ سبز رنگی مچ پایم را احاطه کرد، استراحت مطلق تجویز پزشک معالجم بود تا 40 روز(که بعدا تا 90 روز ادامه یافت) و این برای من که لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم خبر بسیار بدی بود. آنموقع اینترنت تازه به شهرستان ما قدم گذاشته بود و یک سرویس دهنده با حداقل سرعت و قیمت بالا، پای اینترنت را به خانه‌ها باز کرده بود. خیلی وقت بود که وبگردی می‌کردم و فکر ایجاد یک وبلاگ همیشه در ذهنم می‌چرخید. تجویز پزشک برای استراحت مطلق، کامپیوترم، خط تلفن و کارت اینترنت مرا به صفحه پرشین بلاگ برد و اولین وبلاگ را به نام من ثبت کرد. وبلاگی که زیاد عمر نکرد و بلاگر میزبان من شد تا امروز که "این خانه سیاه است" در آستانه هفت‌ سالگی‌اش ایستاده.
قرار شده تا 5 وبلاگ را معرفی کنیم به مناسبت روز جهانی وبلاگ و انتخاب من این پنج وبلاگ است، به اضافه همه خاطره‌های جاودانه وبلاگستان و وبلاگ‌هایی که می‌خواندمشان، وبلاگ‌هایی که نوستالژی شده‌اند برای من.


پیام ایرانیان:
مسعود برجیان را 5 سالی هست که می‌شناسم، رفاقتی که از وبلاگ شروع شد و پا گرفت و ریشه دار شد تا همین امروز. خودش همیشه گفته که وبلاگ‌نویسی برایش تفریح و وقت تلف کردن نیست و به راستی که همینطور است. مسعود برای مطالبش وقت می‌گذارد و قدر مخاطبش را خوب می‌داند. تحلیل‌هایش را قبول دارم و نوع نگاهش به مسائل را می‌پسندم. قلمش خوش‌آهنگ و روان است و نوشتارش محکم و مستدل. اگر اراده کند به جای یک تحلیل سیاسی با یک یادداشت احساسی می‌تواند آدم را پشت مونیتور به گریه بیندازد. او یکی از پایه گذاران انجمن دانشجویان جمهوریخواه دانشگاه یزد است و ساکن اصفهان.

عموفیروز:
خیلی وقت نیست می‌شناسمش، هم خودش و هم وبلاگش را. معلم است، طراحی می‌کند، می‌نویسد، تئاتر کار می‌کند و … سلسه یادداشت‌هایی دارد از وقایعی که در کلاس برایش اتفاق می‌افتد که با "من یک معلمم" برچسب خورده‌اند و خواندنی‌اند. اگر وبلاگ‌نویسی را کمی جدی‌تر بگیرد، مخاطبش از برخورد به پست آخر تکراری دلسرد نمی‌شود.

سیاوشون:
محسن حاتمی از آن دسته آدم‌هایی است که از چیزی که می‌نویسد آگاهی کامل دارد، بیشتر یادداشت‌هایش ادبی و فرهنگی است و از مافیای حاکم بر ادبیات در روزنامه‌ها و مجلات دل پری دارد. قطعه‌های ادبی که محسن در وبلاگش قرار می‌دهد هم خواندنی است.

پیر فرزانه:
از تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی گرفته تا روایت حسی عاشقانه و مادرانه، همه در پیر فرزانه یافت می‌شود. می‌توان پختگی در نوشته‌ها و قضاوت‌ها را در این وبلاگ به خوبی حس کرد. گاهی خواندن یک نوشته در این وبلاگ چنان تحت تأثیرم قرار می‌دهد که بعد از دوباره و سه باره خواندنش همان حس نه تنها کمرنگ نمی‌شود، بلکه بیشتر می‌شود. قلمش شیواست و کلمات در نوشته‌هایش می‌رقصند. این وبلاگ عجیب برایم حرمت دارد، دوستش دارم و برخی اشارات به برخی وقایع این احترام را مضاعف می‌کند.

راز سر به مهر:
صاحب این قلم جسور را خیلی وقت است می‌شناسم نه به خاطر نسبت خانوادگی و همشهری بودن، بلکه به خاطر یادداشت‌هایی که در پیام زنجانی می‌نوشت که دبیر سرویس سیاسی‌اش بود. از آنهایی که با یک یادداشت می‌توانست شهری به آتش بکشد و ولوله‌ای به پا کند.آنموقع‌ها هنوز وبلاگ نبود. تیزبینی و واکنش به موقع‌ به وقایع، جسارت و تحلیل درست چیزهایی است که می توان در یادداشت‌های محمد دید. وبلاگ محمد را وقتی غیرسیاسی می‌شود بیشتر دوست دارم، وقتی از حس‌هایش می‌گوید، مثلاً از مربای بالنگ(به یاد دوست عزیز مشترکمان) و از صائین‌قلعه. وبلاگش تبدیل شده به یک مجله دوست داشتنی، با عکس‌های سیاه و سفید و کاریکاتورهای هفتگی. کاش محمد یک فتوبلاگ در کنار وبلاگش راه بیندازد.


نوستالژی‌ها:
یادش بخیر، "نوشی و جوجه‌هایش"، "الفبا"، "خورشید خانوم"، "پینکفلویدیش"، "ترزا"، "من و مانی"، "رضا ناظم"، "هرم"، "یک کلیک برای همیشه"، "برونکا"، "رستگاری در 8 و 20 دقیقه"، "زاغارت"، "کتابلاگ"، "امشاسپندان"، "نقطه سرخط"، "من و بیلی"، " وبلاگ‌های حلقه ملکوت"، "الپر"، و بسیار وبلاگ‌هایی که هستند بسیاری‌شان هنوز ولی خاطره شدند در ذهن من.

۲ نظر:

مسعود برجیان گفت...

از اظهار لطفت ممنون‌ام محمد جان!
از خیلی‌ها یاد کردی و نوستالژی‌ها را دوباره زنده کردی. کاش یادی هم از آی‌نده می‌کردی (حسین ضیایی)

من البته پایه‌گذار انجمن دانشجویان پیرو خط امام دانشگاه یزد بودم. پس از پایان تحصیلات من، مسؤولان وقت انجمن تصمیم گرفتند این انجمن را با انجمن توسعه اسلامی دانشگاه یزد که آن هم تشکلی اصلاح‌طلب بود، ادغام کنند که حاصلش تأسیس انجمن دانشجویان جمهوریخواه دانشگاه یزد بود.
من به‌شخصه در تأسیس و فعالیت و تعطیلی این انجمن دومی، نقشی نداشتم.

عموفیروز گفت...

سلام.
میدانی؟!!
ای کاش میتوانستم با یک "سپاس" رد شوم و بروم از این مهرت ولی دو چیز را باید بگویم:
اول اینکه واقعا خودم را جدیتر گرفتم این کارم را سخت میکند.
دوم اینکه کامپیوترم بد وضعیتیدارد و اینترنتم هم بدتر.
یکمی عقب مانده ام از همه کارهایی که آن بالا برای من نوشتی.
طراحی که واقعا هر چه کار میکنم ازمن دور تر میشود.
تئاتر که من مانده ام و بی تعهدی اکثر اطرافیانم با "تئاتر" و این یعنی یک فاجعه برای من.
عکاسی که دوربینم هم با من قهر کرده و دیگر دستم را آزار میدهد.
معلمی که ویرانم کرده، با کابوسهایش.
و همین وبلاگ که عقب مانده از تقویم روزهایم.
شروع کرده ام به سر و سامان دادن همه شان.
میدانم میرسم.
سپاس.