مرد سیگاری گیراند و دودش را بخشید به هوای بارانی تهران، نایلون را کشید روی بساط کتابهایش. چند قطره باران نشسته بود روی بوف کور. یقه کتش را داد بالا و گفت: "خیلی سرده امروز، درست مثل روز رفتن سالار." چشم دوخت به آدمها و نگاهش رفت به نقطهای نامعلوم.
"سالار بچه محله عباسی بود، 55 سالش اینا بود، آدم تکی بود خدا وکیلی. کتابفروشیش رو که بستن، بساط میکرد روبروی دانشگاه. یه دختر داشت؛ سارا. زنش خیلی وقت پیش به رحمت خدا رفته بود. نه توی بساطش نبود، جلد سفیدا را میگذاشت زیر پیرهنش، خیلی لاغر بود، اما کتاب که میگذاشت زیر پیرهنش مثل این حاجیبازاریا شکمش میومد جلو. دانشجوها دوستش داشتند، رفیق زیاد داشت."
نور قرمز چرخانی افتاد روی صورتش و حرفش را برید. ماشین آتشنشانی که رد شد، آه بلندی کشید و ادامه داد:
"میگفتیم سالار نکن، خطر داره، میگیرنت میری اونجا که عرب نیانداخت. میگفت: "شماها چقدر ترسویین، کتابه دیگه، اسلحه که نیست". پاییز بود، سرد شده بود هوا. غروبی سالار بساطشو جمع کرد توی کارتن و گذاشت پشت موتورش، رفتنی یه بوق زد و گفت:"خداحافظ ترسوها". وقتی داشت میرفت یدونه از این موتور گندهها افتاد پشت سرش. از فرداش سالار نیومد. خبرش اومد که جنازهاشو انداختن جلو در خونش و کتاباشو چیدن دورش."
چشمهای مرد خیس شده بود، باران چشمهای فروغ روی جلد کتاب را هم تر کرده بود. رفیقش همسایههای احمد محمود را که آورد، گفت:"بزار تو کیفت و برو، خداحافظ". انگار صدای سالار پیچیده بود در خیابان که میگفت:"کمیاب، نایاب، قدیمی".
"سالار بچه محله عباسی بود، 55 سالش اینا بود، آدم تکی بود خدا وکیلی. کتابفروشیش رو که بستن، بساط میکرد روبروی دانشگاه. یه دختر داشت؛ سارا. زنش خیلی وقت پیش به رحمت خدا رفته بود. نه توی بساطش نبود، جلد سفیدا را میگذاشت زیر پیرهنش، خیلی لاغر بود، اما کتاب که میگذاشت زیر پیرهنش مثل این حاجیبازاریا شکمش میومد جلو. دانشجوها دوستش داشتند، رفیق زیاد داشت."
نور قرمز چرخانی افتاد روی صورتش و حرفش را برید. ماشین آتشنشانی که رد شد، آه بلندی کشید و ادامه داد:
"میگفتیم سالار نکن، خطر داره، میگیرنت میری اونجا که عرب نیانداخت. میگفت: "شماها چقدر ترسویین، کتابه دیگه، اسلحه که نیست". پاییز بود، سرد شده بود هوا. غروبی سالار بساطشو جمع کرد توی کارتن و گذاشت پشت موتورش، رفتنی یه بوق زد و گفت:"خداحافظ ترسوها". وقتی داشت میرفت یدونه از این موتور گندهها افتاد پشت سرش. از فرداش سالار نیومد. خبرش اومد که جنازهاشو انداختن جلو در خونش و کتاباشو چیدن دورش."
چشمهای مرد خیس شده بود، باران چشمهای فروغ روی جلد کتاب را هم تر کرده بود. رفیقش همسایههای احمد محمود را که آورد، گفت:"بزار تو کیفت و برو، خداحافظ". انگار صدای سالار پیچیده بود در خیابان که میگفت:"کمیاب، نایاب، قدیمی".
3 نظرات:
من ترسو ام
خیلی ...
"کتابه دیگه، اسلحه که نیست"
سالا کتابدوست خوبی بوده ولی کتابشناس خوبی نبوده ...
حالا به غیر کتاب طرز فکر یا بهتر بگویم فکر کردن اسلحه است بر ضد خودت. عالی بود محمد. م.قربانی
ارسال يک نظر